كلامى از نور

پيامبر خدا صلى‏‌الله‌‏عليه‌‏و‏آله: خدا بركت دهد به آن كس كه آسان مى‏‌فروشد، آسان مى‏‌خرَد، آسان قرض مى‌‏دهد و آسان مطالبه مى‌‏كند.

استفتائات روز

آيا براى زن واجب است كه در سفر دور اطاعت شوهرش نمايد؟

بلى اين بر زن واجب است مگر اينكه او را عذر شرعى بوده باشد از ترس و همانند آن كه در اين صورت واجب نمى شود.

معروف است كه خون بستن عشايرى در ديه نفس براى آن اصل شرعى هست، زيرا كه معلوم است كه كشته شده را شرعاً در بعضى موقع ها ديه هست ولى چه كسى مستحق ديه مى باشد، و به چه كسى ديه بايد پرداخت بشود، و آيا جايز است يك قسمت از ديه را به افراد قبيله داد و يا در مجلس فاتحه صرف كرد؟ و اگر چنانچه به برخى از افراد قبيله سهمى از ديه داده شد، آيا گرفتن آن جايز است مخصوصاً در جايى كه برخى از اولاد ميّت قاصر ( صغير و مجنون ) باشند؟

ديه از آن ورثه ميّت است به غير از برادر و خواهر مادرى كه آنها از ديه ارث نمى برند، و در اين صورت افراد قبيله نمى توانند از وى چيزى بگيرند مگر با رضايت ورثه اى كه ذكر شد، و اگر چنانچه در ميان آنها قاصر ( صغير و مجنون ) باشد رضايت آن كافى نمى باشد، بلكه لازم است كه سهم آن را كنار گذاشت، و جايز است از حصّه و سهم ديگران با رضايت آنها اخذ نمود. و اميد از مؤمنين اين است كه به احكام خداوند متعال پاى بند باشند، و از آنها روگردان نشوند و بسوى حكمهاى جاهليّت بى محتوا رو نياورند كه خداوند عزوجل فرموده است: ( افحكم الجاهلية يبغون و من احسن من الله حكما لقوم يوقنون ) آيا حكم جاهليت را از تو مى خواهند، و چه كسى بهتر از خدا براى قومى كه اهل يقين هستند حكم مى كند. ( و من لم يحكم بما انزل الله فاولئك هم الفاسقون ) و كسانى كه بر طبق آنچه خدا نازل كرده حكم نمى كنند فاسقند. ( و من لم يحكم بما انزل الله فاولئك هم الظالمون ) و كسانى كه بر طبق آنچه خدا نازل كرده حكم نمى كنند ستمگرند. ( و من لم يحكم بما انزل الله فاولئك هم الكافرون ) و آنها كه به احكامى كه خدا نازل كرده حكم نمى كنند كافرند. ( فليحذر الذين يخالفون عن امره ان تصيبهم فتنة او يصيبهم عذاب اليم ) پس آنان كه امر او را مخالفت مى كنند بايد بترسند كه فتنه اى دامنشان را بگيرد يا عذاب دردناك به آنها برسد و از لحاظ تهديد خداوند متعال كفايت مى كند كه مؤمنين را باز دارد اينكه فرموده است: ( ان الله لايغير ما لقوم حتّى يغير و اما بانفسهم و اذا اراد الله بقوم سوءًا فلا مردله و ما لهم من دونه من وال ) اما خداوند سرنوشت هيچ قومى ( و ملّتى ) را تغيير نمى دهد مگر آنكه آنان آنچه را در خودشان هست تغيير دهند، و هنگامى كه اراده سوئى به قومى ( بخاطر اعمالشان ) كند هيچ چيز مانع آن نخواهد شد، و جز خدا سرپرستى نخواهند داشت. و از خداوند متعال خواستاريم كه توفيق عمل بدانچه او دوست دارد و رضايتش در آنست مرحمت فرمايد و او ارحم الراحمين است.

در حكم به حرمت ريش تراشيدن دليل آورديد روايت ( ريش تراشيدن از مثله است و هر كه مثله كند لعنت خدا بر آن باد ) ولى در آن روايت از چند جهت اشكال مى نمايند. 1ـ لعنت نمودن حرمت عمل را نمى رساند زيرا كه اى بسا بر آن كسى كه كار مكروهى را كه انجام مى دهد و يا مستحبى را ترك مى كند لعنت شده است و اين كشف مى كند كه لعنت به اولين مرتبه هاى دورى از خدا عموميّت دارد؟ 2 ـ و روايت انصرافش به تراشيدن ريش ديگران به قصد توهين كردن و خوار شمردن آنها مى باشد زيرا كه حالت طبيعى مثله همين است. 3 ـ همانا آن حكايت از يك واقعيتى مى كند كه در آن زمان بود چونكه ريش تراشى مرسوم نبود و اجتماع از آن نفرت داشت همانند مثله شمرده شده نه اينكه از نظر شرع همانند مثله باشد، و وقتى كه همسان شرعى نشد ديگر حكم مثله به آن بار نمى شود زيرا كه آن مثله نيست.

اشكال اول برطرف مى شود با اينكه لعنت ظهور در حرمت دارد و برگشتش بر حرمت است اگر چه در مقام باز داشتن از آن عمل باشد و اصل در باز دارى تا وقتى كه اجازه نشده است حرام بودن است بنابر آنچه در بحث امر و نهى در اصول گفته ايم. علاوه بر اين همسان نمودن آن با مثله در مقام كافى است كه بنا را به حرمت بگذاريم بدان جهتى كه از حرمت مثله آن هم معلوم مى شود. همانطورى كه اشكال دوم هم بر طرف مى شود با اينكه به انصراف مزبور وجه و منشائى نيست، زيرا كه ظاهر حديث دلالت دارد كه آن حالت مخصوص در خودى خود و به عنوان اولين مبغوض و ناپسند است و همسان نمودن آن با مثله تعبّدى است مانند قول پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) كه فرمود ريش نور است آن را از بين نبريد ( الشيب نور فلا تنتفوه ) در صورتى كه نمى توان آن را تنها به آن جايى كه تابان و نورانى باشد حمل كرد، و اما معنايى كه در سؤال ذكر شده و آن عبارت از تراشيدن ريش ديگرى به قصد اهانت و پست شمردن آن است در صورتى كه حرمت آن از حرمت مثله كردن مهمتر است و واضحتر از اين است كه احتياج داشته باشد بر اينكه آن را با مثله همسان نمايند. زيرا كه در آن هتك حرمت خداوند متعال با هتك حرمت بنده اى مؤمنش در بدن و آبرويش مى شود، و حرمت ناسزا گفتن و دشنام دادن و كوچك شمردن مؤمن كمتر از آن است در صورتى كه در آن باره رواياتى وارد شده است كه در آنها مضمونهاى سخت در خصوص بد شمردن و پرهيز نمودن و باز دارى از آنهاست كه با زبان باز دارى مذكور در حديثى كه با آن استدلال شده است ندارد و به آن شباهت ندارد و در صورتى كه آن يك حالت شايعى نيست كه اطلاق روايت به آن منصرف شود مانند ريش تراشيدن كه آن هيئتى است كه گردنكشان و خودستايان آن را اختيار مى كنند، و روايات بسيارى از پيامبر و ائمه (عليهم السلام) به آن اشاره دارد و روايت شده است كه به محضر پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) فرستادگان كسرى وارد شدند در حالى كه ريشهايشان را تراشيده و سبيل هايشان را گذاشته بودند و اين كار را از آنها ناپسند شمرد، و اين هم ما را نزديكتر مى كند كه حديث را بدان نحو استدلال نماييم تا اين هيئت در ميان مؤمنان شايع نشود و خيلى بعيد است كه آن را به معناى ديگرى كه شايع نيست و آنكه از جهت حرام بودن شديدتر و روشن تر است از اينكه به اين بيان اكتفاء شود حمل نماييم. بويژه كه معناى اولى مقتضاى اطلاق است ولى معناى دوّمى قيدى را مى خواهد كه شاهد بر آن هم نيست. و از اين بيان جواب وجه سوم روشن مى شود پس همانا آن اگر از آن قصد شود كه ريش تراشيدن در اجتماع مورد قبول نيست زيرا كه آن سبك متداول بر اهل تكبّر و غرور و خوش گذران و بيهوده مى باشد اين بعيد نيست ولى اين با همسان شدن با مثله سازگار نيست و اگر از آن اراده شود كه آن مورد پسند اجتماع نيست زيرا كه آن از كارهاى زشت شمرده مى شود و همانند بريدن گوشها است پس همسان نمودن مثله بر آن گر چه مناسبتى دارد ولى با آنكه گذشت كه آن مُدِل و طرز مخصوصى است به گروه خاصّى كه خداوند متعال به شايع شدن آن راضى نيست، و از آن هم نهى شده است سازگار نيست و علاوه بر اين تمامى آنها كه گفته شد پنداريست كه شاهدى بر آن نيست و با اطلاق حديث و زبان آن تناسب ندارد، بلكه با همسان نمودن پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) آن را با مثله مطابقت ندارد، چون وظيفه اش نيست كه كُبراهاى خارجى را كه روشن است تطبيق نمايد. آرى احتمال ذكر شده آن وقت موجّه بود كه تعبير اين چنين مى شد ( به جهت اينكه ريش تراشيدن مثله است پس بر ريش تراش لعنت خدا باد ) خلاصه اينكه راه گريزى از ظاهر حديث نيست از اينكه همسان نمودن به مثله تعبّدى است و به جهت اينكه زمينه را براى منع از اين كار فراهم نمايد سوق داده شده است و اين به جهت امر نهى شده از آن آنرا زير عنوان كبرائيكه خيلى زشت شمرده شده است وارد كرده است.

پدر مرحومم در حال زنده بودنش ثلث ( يك سوم ) تمامى دارائى خودش را وقف مجالس تعزيه و اطعام براى چهارده معصوم (عليهم السلام) به مناسبت وفاتشان نمود و موقوفه نخلستانى در منطقه احساء بود ولى بيشتر نخلها عمرشان از شصت سال مى گذرد لذا ثمره ( خرماى ) آنها به كمتر از يك چهارم رسيده است و همچنين زمين هم قابليّت كشت را ندارد و ممكن نيست جوانه ها را در آن كاشت، و معلوم باشد كه قيمت باغ اكنون خيلى بالا است همانند زمين ترقى نموده است، با اين وضع آيا براى ما ممكن است كه باغ را بفروشيم و باغ بزرگتر و پرمحصول تر از آن به همان قيمت بگيريم يا نه؟

تغيير وقف از آنچه واقف وقف نموده به جهت كم بودن منفعتش و جايگزين نمودن به آنچه منفعتش بيشتر است جايز نيست، بلى اگر منفعت باقيمانده در نظر مردم از جهت كم بودنش معتنابه نباشد ( بى ارزش باشد ) آن وقت جايز است كه تبديل به بهتر ( اصلح ) نمود. و باز در اين موقع اگر اجاره دادن آنجا به مدت طولانى و آباد كردن آن با وجه اجاره ممكن باشد آن مقدّم است مانند اينكه بيست سال به اجاره دهند تا اينكه آنجا ساختمانى و يا بازارى با وجه اجاره درست كند و عايدات آن را پس از تمام شدن مدت اجاره در آنچه منظور و واقف بود خرج نمايند و اگر اين هم ممكن نبود اگر ممكن باشد كه يك قسمت از آن را بفروشند تا باقيمانده را آباد نمايند آن مقدّم است و نمى شود كه همه اش را فروخت و ديگرى را گرفت مگر اينكه هر دو قسم مزبور ممكن نباشد، و اگر كار به عوض كردن رسيد واجب نيست كه آن را به نخلستان تبديل نمايند بلكه جايز است در صورتى كه متولّى وقف مصلحت بداند به ساختمان و يا چيز ديگرى تبديل نمايد.